تبليغاتX
اسمان ابی
عشق به اندازه ی صداقت ابی ست

نمي دانم با شكوفه ي محبتي كه در دل پاييزيم و در زمستان خاطراتم شكوفه است چه كنم ؟

اينك با اشك چشمانم ابياري ان شكوفه ي كوچك را مي كنم تا روزي بتوانم با افتاب نگاهت و زمين خيس از باران چشمانم غنچه ي عشق تو را كه هم اكنون نمي خواهم باورش كنم ، در قلب من و توبشكفد و با عطر روح بخشش فضاي زندگيمان را عاشقانه تر كند . تا با نفس كشيدن صداي ضربان قلبت را در گوشهايم بشنوم و با هر دم خود روح مرده ام را زنده كني و خاكستر غم را از وجودم بزدايي.

اي كاش مي دانستي كه چگونه برايت مي نويسم و چه نيرويي اين قلم را بر صفحات دفترم مي نگارد و واژه ها را ديوانه وار كنار هم مي چيند .

اي كاش مي دانستي كه امروز دوريت بوي نبودنت را مي داد و من براي دوري از اين حس نفس را در سينه ام حبس كردم و چشمانم را بر ثانيه هاي ساعت و گذر روز بستم تا هيچ گاه و در هيچ لحظه در گوشه و كنار زندگيم دوريت لمس نشود.

ولي بدان هر لحظه بيادت بودم و همين قوت بودن بود و نيروي نوشتن و شبنم چشمانم تا زندگيم راتر و تازه حفظ كند .

با دوري لحظه ي تو در يك روز طولاني بهار چگونه مي توانم ثانيه هاي دوريت را در برگ ريزان پاييز و سردي زمستان تحمل كنم .

هيچ گاه به نوشتن براي تو اينگونه با دستاني لرزان ، چشماني گريان ، فكري پريشان و قلبي بي قرار نمي انديشيدم ولي اكنون بايد بپذيرم كه انچه در ته ته دلم فرياد مي زند و قلب و سينه ام را مي شكافد به ذهنم رسوخ مي كند ، واژه ها را مي چيند و در اين صفحات به رقص در مي اورد عشق توست .

پس بگذار بگويم :دوستت دارم ...

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 14:24  توسط اسمان ابی | 

با اينكه حضورت رااحساس مي كنم و دستانت را لمس ؛ با اين حال باز سايه ي تنهايي زندگيم را پر از ابر مي كند و لحظه هاي تنهاييم را باراني .

كجايي ان هنگام كه دلم هوايت را مي كند و عرصه ي روزگار در غروب روزهايم مرا در تنهايي خود خفه مي كند . چه كنم جز گريستن كه شايد ارامم كند .

اگر لازمه ي با تو بودن همين تنهايي ست بگذار تنها بمانم . اگر با تو بودن تاوانش شمارش ثانيه هاي تنهايي ست پس بايد پرداخت . ولي بگذار شكايت كنم چون مي دانم اين تنهايي حق من نيست .بگذار بنالم چون خيره شدن به عقربه هاي گذر زمان و تيك تيك ياداوري دوري از تو برايم سخت طاقت فرساست .

اي كاش راهي بود برايمان تا مي گفتم گفتني ها را .هر چند تو اگاهي از ديواري كه بينمان ست و حصاري كه من و تو را ازهم دور نگاه مي دارد.

مي داني عيب من عاشق چيست ؟

حس حضورت را همچون بودنت مي پندارم و همان گونه برايم شيرين و دل انگيز است .اما گاهي كه چشمانم را بر روي حقايق دور دست زندگيم باز مي كنم و پرده هاي بي اعتنايي را كنار مي زنم مي بينم كه چقدر تنهايم وقتي تو كنارم نيستي ،وقتي صدايت را نمي شنوم و از نگاهت دورم .

چقدر تنهايم وقتي چشم بر راهي مي دوزم كه مي دانم تو در ان قدم نمي زني . مي دانم كه بايد تحمل كنم ساعات دير گذر دوري را .

ولي به من بگو كه هم اكنون چه كنم وقتي سعي بر ان دارم تا فضاي غمگين دلم را با اين واژه ها عوض كنم .

وقتي الان نياز دارمت و تو نيستي .وقتي مي خواهم از دلم ، از احساسم بگويم وتو نيستي.

وقتي به دستانت نياز دارم تا با گرماي خود سردي حاكم بر دلم را بميراند و تو نيستي .

الان نياز بر ان دارم تا در اغوشت غرق شوم ولي ...

چه كنم ؟

تو بگو .

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم خرداد 1388ساعت 20:38  توسط اسمان ابی | 

قفل سنگي در دلم را شكستم و پنجره هايش را رو به طلوع خورشيد گشودم . در اين فصل بهار نمي دانم مي توانم در غبارروبي دلم تو را نيز فراموش كنم يا نه .

مي خواهم پرنده ي دلم را در فضاي عشقي كه با هم ساختيم به پرواز دراورم تا زخم بالهايش را كه از دوريمان سالها او را گوشه نشين دل شكته ام كرد تسكين يابد .

ودوباره صداي تو در فضاي وجودم بپيچد و شميم تو را در روح و روان خسته ام استشمام كنم .

اه... چه كنم با قطرات اشكي كه چشمانم را تسخير كرده اند و بغضي كه سينه ام را مي شكافد و بياني كه سالهاست فريادي را در خود حبس كرده تا مبادا نامت را بر زبان اورد و خاطرات گذشته تجديد شود .

نمي خواهم اشكانم بر صفحات قلبم بنشيند تا هيچ گاه دفتر ذهنم ورق نخورد تا به ياد رفتنت نباشم و روزهاي با تو بودن در ثاتيه ي خلاصه و از پس چشمانم گذر كند .

مي خواهم هاله ي كه در تمامي  وجودم سايه افكنده را كنار زنم تا بدانم در وجود تاريك و پر از سكوتم بدنبال چه ميگردم كه اينگونه با امواج كوبنده اش بر من تازيانه مي زند .

خدايانوري از حضورت را در اين ظلمات بتابان تا بدانم مسير زندگيم  در كدامين خاطره گمشده است .

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 19:4  توسط اسمان ابی | 

فقط مي خواهم اشكانم سخن بگويند از بي رحمي چشمانت و از سنگ دلي كه هيچ گاه باورم نكرد

هيچ گاه صداي تپش قلبم را نشنيدي و اتشي كه دلم را پر از اه مي كردخيلي بي معرفتي

حالا در اين زمان مي خواهم با فرياد بگريم و بنويسم تا شايد صداي هق هق غمي كه مرا در بر گرفته به گوشت رسد .

بدان سخت نيست  باور دل شكسته ام

اي كاش مي شنبدي صداي قدمهايم را به سويت  مي دود و دري از دلت را برايم مي گشودي

اي كاش ميدانستي كه امروز با صداي بلند برايت مي گريم نه در سكوت

اي كاش مي دانستي كه امروز چگونه ثانيه ها را مي شمردم تا صدايت را بشنوم

اي كاش مي دانستي با چشماني پر از اشك ارزو مي كردم تا امواج صدايت فضاي گوشم را پر كند و طنيني از حضورت در تنهايي من مي نواخت

اي كاش مي دانستي با گونه هايي خيس از باران چشمانم دارم برايت مي نويسم

و با چشماني تار عقربه هاي ساعت را مي نگرم ..................

اي كاش اين واژه ها ارامم مي كرد ولي هيچ كدام قادر نيستند تا جاي خالي تو ار برايم پر كنند.

+ نوشته شده در  شنبه دهم اسفند 1387ساعت 12:13  توسط اسمان ابی | 

سايه ي حضورت همچون چتري در هواي ابري زندگي من ست ولي مي داني يار زير چتر كه همپاي چشمان گريانم صداي قدمهايش به گوش مي رسد كيست ؟

نمي دانم اگر بداني كه ان تنهايي ست  باز هم از من دور خواهي ماند يا نه ؟

در كنارمي  ومن شبها خاطرات با هم بودن را با چشماني پر از افسوس در سياهي و سكوت ورق مي زنم تا راهي يابم براي فرار از اين تنهايي .

شمارش ثانيه ها  و  شبنم چشمانم سر برگ زندگي من ست . مي دانم كه مي داني من از اين دوري رنجورم و خسته و من نيز مي دانم راهي نيست براي شكستن اين ديوار سخت ومحكم .

مي دانم كه با تو بودن در اين ره تنها فرصت من ست و نيز مي دانم كه اين تنها رهي ست كه من و تو ما مي شويم . اين را برگزيدم چون مي دانم لحظه ي با هم بودن تسكيني ست براي اين دوري و هاله ي براي تنهايي ما .

بر ان ديورا سخت و محكم مي نويسم از روزهاي شيرين با هم بودن . مي داني چرا ؟

سالهاست شنيده ام كه مي گويند دل سنگ روزي اب خواهد شد .

 

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم بهمن 1387ساعت 11:59  توسط اسمان ابی | 

دلم تنگه از اين دنيا خداي من چرا تنهام

ستاره ها تك تك مي درخشند و تو اي اسمان ابي امشب مهتابي خواهي بود و زمين را روشنايي خواهي داد تا ان تنها و غريب راه بي پايان خويش را طي كند .

چه بي صدا مي رود و اشكان تو چه بي صدا مي چكد و دلت در چه سكوتي مي شكند .

پس كجاست ان فريادي كه سر دهي و از ابرهاي اندوه شكايت كني ؟

اهاي در جاده هاي تنهايي ، در سياهي شب بدنبال چه مي گردي ؟

بر ديوارهاي اين شهر از چه مي نويسي ؟

و در انتظار باور كدامين طلوعي؟

و تو اسمان ابي دگر نبار و بدان دگر چشماني نيست كه مونس چشمانت باشد.

و دستاني كه ......

وليمن مي گم ابي بمان . انقدر ببار تا ابرهاي پراكنده و سياهي كنار رود .

ببار و خاطرات تلخ گذشته را با خود ببر.

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آذر 1387ساعت 10:50  توسط اسمان ابی | 

در اين روزها هيچ از خدايمان نمي خواهم جز اينكه بگويم

خدايا خيلي بي معرفتي

تنها تر از تو هم . من .

ولي تو هيچ وقت منو نديدي .تنهايمو نديدي . غمي كه داره از پا درم مي ياره رو نديدي.

خوش بحالت . تو تنها نيستي . حداقل دو تا بنده ي مخلص داري كه بدون ريا و دروغ باهات درد دل كنند .

اي كاش منو ناديده نمي گرفتي . تو كه مي دوني چقدر تنهام .

اي كاش اشكامو مي ديدي كه داره گله مي كنه . از اين بي انصافي .

نمي دونم خدايا چي بهت بگم ولي اي كاش رفتن ما ادما ازاين دنيا مثل اومدنمون غير ارادي نبود.

من شاكيم از اين دنيا از اين كه حق من نيست كه تنها باشم .

حق من اين همه بي مهري نيست .

حق من با اين غم بزرگ زيستن نيست .

حق من از اين دنيا چيه ؟

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم مهر 1387ساعت 16:34  توسط اسمان ابی | 

در برابر ديدگانم روزهايم را مي بينم كه در راه ترديد با عطشي چنان جان مي دهند و چشمانم كه اشكانش را مي شمارد تا روزهايي از دست را بشمرد . روزهايي كه بي همدم و ياري گذشت و اغوش گرمي نبود تا پناهم دهد . روزهايي كه در اتاقي خلاصه مي شد . پنهاني مي گريست و تنها شاهد تنهايش ديواري ست كه مي شنيد صداي پر بغضم را .

نمي دانم اين چند سال در چند روز ، چند ساعت و در چه دقايق و ثانيه هايي خلاصه مي شود .

محبوس بودن در اين لحظات و هم نشيني با اين اتاق سالهاست كه عادت من ست .

اين زنجير اسارت دگر دردي نيست كه زخم وجودش ازارم دهد . شايد تنهايي در من خلاصه شود و لي اين اتاق زبان گوياي بيان من ست كه با اندوهي فراوان در تاريكيش مي نويسم.

 در و ديوار اين اتاق با تمام واژه هايم اشناست .

مي دانم در اين دنيا چيزي هست كه غم را مي شناسد و سكوت در برابر اين بي رحمي ها برايش غريب نيست.

اري ، ان دوست ديواري ست كه بارها براي گله كردن از اين دنيا و رهايي از غمي كه در بر گرفته مرا با مشتي گره كرده بر ان كوبيدم ولي او اه نگفت .

دوستي ست كه بر ان تكيه كردم و گاهي واژه هايم را بر ان نگاشتم و او پا به پاي من گريست . صداي اشكانش را مي شنيدم و با نگاهي به من لبخند مي زد .

فرصت فرياد زدن را از من نگرفت و در تمام روزنه هاي وجودش صدايم را خفه كرد تا من از تنهايي خود براي مرماني كه خبر ندارند از درد تنهايي و بي وفايي سخن نگويم .

+ نوشته شده در  شنبه پنجم مرداد 1387ساعت 19:31  توسط اسمان ابی | 

انقدرغم دلم بي انتها ست  كه درواژه ها خلاصه نمي شود

دگر برايم اشكي نمانده تا بگريم از بي رحمي زمانه

اي كاش تمام  اشكهاي دنيا از ان من بود

اي كاش تمام فريادها ازان من بود تا بغض چند ساله ام را نوازش مي كرد تا بگويم ازانچه كه اشك را از من گرفت .

اينبار با چشماني گريان نمي نويسم . انقدر سايه غم برفضاي دلم رخنه كرده كه نيازي به باراني كردن چشمانم نيست . مي داني چرا ؟ چون اين غم درياي پر تلاطم  دلم را بياباني كرد كه دگر شميمي از خاطرات گريانم نيست.

كلبه ي دلم  ويرانه اي ست كه دگر بردرو ديوارش نمي توان نگاشت .

دراين شب پر ظلمت برايم ستاره ي نيست تا با سبدي از ارزو به سراغشان روم .

فقط اميدي ست كه دراين دنياي سنگيمان باقي مانده وان خدايي ست كه هر شب صدايش مي زنم .

خداي كه گوش شنوايي دارد براي شنيدن حرف دل شكسته اي كه صداي شكستنش به  اوج اسمان ها رفت .

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 19:3  توسط اسمان ابی | 

در هياهوي دنيايي كه عشق را مي كشند من فرياد چه سر دهم وقتي گوش شنوايي نيست كه نوازشم كند و ارامش را به من هديه دهد .

در دنيايي كه ادمها با قلبهاي نا مهربان خود با تمام بي وفايي حصاري برايمان مي سازند چه بگويم

وقتي مي دانم واژه هايم مدتهاست كه قديمي ست و در دنياي نو و مدرن امروزي جز لبخند تمسخر و تير نامردي گوش ديگري نيست كه بشنود انچه را كه چشمانم مي گويد ، انچه را كه از اعماق دلم بيرون مي ايد و از شراره هاي اتش دلم بر قلمم نقش مي بندد.

دوست دارم تا از زخم دلي كه اين دنيا با ادمهايش بر روحم و لحظاتم زدند و از سردي نااميدي كه در نگاهم موج مي زند بنويسم تا شايد اشكانم تسلاي دل غمگينم باشد .

وبدانم كسي به نام خويشتن هست تا بشنود انچه را كه زمزمه مي كنم .

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387ساعت 21:1  توسط اسمان ابی |