تبليغاتX
اسمان ابی
عشق به اندازه ی صداقت ابی ست

در اين روزها هيچ از خدايمان نمي خواهم جز اينكه بگويم

خدايا خيلي بي معرفتي

تنها تر از تو هم . من .

ولي تو هيچ وقت منو نديدي .تنهايمو نديدي . غمي كه داره از پا درم مي ياره رو نديدي.

خوش بحالت . تو تنها نيستي . حداقل دو تا بنده ي مخلص داري كه بدون ريا و دروغ باهات درد دل كنند .

اي كاش منو ناديده نمي گرفتي . تو كه مي دوني چقدر تنهام .

اي كاش اشكامو مي ديدي كه داره گله مي كنه . از اين بي انصافي .

نمي دونم خدايا چي بهت بگم ولي اي كاش رفتن ما ادما ازاين دنيا مثل اومدنمون غير ارادي نبود.

من شاكيم از اين دنيا از اين كه حق من نيست كه تنها باشم .

حق من اين همه بي مهري نيست .

حق من با اين غم بزرگ زيستن نيست .

حق من از اين دنيا چيه ؟

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم مهر 1387ساعت 16:34  توسط اسمان ابی | 

در برابر ديدگانم روزهايم را مي بينم كه در راه ترديد با عطشي چنان جان مي دهند و چشمانم كه اشكانش را مي شمارد تا روزهايي از دست را بشمرد . روزهايي كه بي همدم و ياري گذشت و اغوش گرمي نبود تا پناهم دهد . روزهايي كه در اتاقي خلاصه مي شد . پنهاني مي گريست و تنها شاهد تنهايش ديواري ست كه مي شنيد صداي پر بغضم را .

نمي دانم اين چند سال در چند روز ، چند ساعت و در چه دقايق و ثانيه هايي خلاصه مي شود .

محبوس بودن در اين لحظات و هم نشيني با اين اتاق سالهاست كه عادت من ست .

اين زنجير اسارت دگر دردي نيست كه زخم وجودش ازارم دهد . شايد تنهايي در من خلاصه شود و لي اين اتاق زبان گوياي بيان من ست كه با اندوهي فراوان در تاريكيش مي نويسم.

 در و ديوار اين اتاق با تمام واژه هايم اشناست .

مي دانم در اين دنيا چيزي هست كه غم را مي شناسد و سكوت در برابر اين بي رحمي ها برايش غريب نيست.

اري ، ان دوست ديواري ست كه بارها براي گله كردن از اين دنيا و رهايي از غمي كه در بر گرفته مرا با مشتي گره كرده بر ان كوبيدم ولي او اه نگفت .

دوستي ست كه بر ان تكيه كردم و گاهي واژه هايم را بر ان نگاشتم و او پا به پاي من گريست . صداي اشكانش را مي شنيدم و با نگاهي به من لبخند مي زد .

فرصت فرياد زدن را از من نگرفت و در تمام روزنه هاي وجودش صدايم را خفه كرد تا من از تنهايي خود براي مرماني كه خبر ندارند از درد تنهايي و بي وفايي سخن نگويم .

+ نوشته شده در  شنبه پنجم مرداد 1387ساعت 19:31  توسط اسمان ابی | 

انقدرغم دلم بي انتها ست  كه درواژه ها خلاصه نمي شود

دگر برايم اشكي نمانده تا بگريم از بي رحمي زمانه

اي كاش تمام  اشكهاي دنيا از ان من بود

اي كاش تمام فريادها ازان من بود تا بغض چند ساله ام را نوازش مي كرد تا بگويم ازانچه كه اشك را از من گرفت .

اينبار با چشماني گريان نمي نويسم . انقدر سايه غم برفضاي دلم رخنه كرده كه نيازي به باراني كردن چشمانم نيست . مي داني چرا ؟ چون اين غم درياي پر تلاطم  دلم را بياباني كرد كه دگر شميمي از خاطرات گريانم نيست.

كلبه ي دلم  ويرانه اي ست كه دگر بردرو ديوارش نمي توان نگاشت .

دراين شب پر ظلمت برايم ستاره ي نيست تا با سبدي از ارزو به سراغشان روم .

فقط اميدي ست كه دراين دنياي سنگيمان باقي مانده وان خدايي ست كه هر شب صدايش مي زنم .

خداي كه گوش شنوايي دارد براي شنيدن حرف دل شكسته اي كه صداي شكستنش به  اوج اسمان ها رفت .

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 19:3  توسط اسمان ابی | 

در هياهوي دنيايي كه عشق را مي كشند من فرياد چه سر دهم وقتي گوش شنوايي نيست كه نوازشم كند و ارامش را به من هديه دهد .

در دنيايي كه ادمها با قلبهاي نا مهربان خود با تمام بي وفايي حصاري برايمان مي سازند چه بگويم

وقتي مي دانم واژه هايم مدتهاست كه قديمي ست و در دنياي نو و مدرن امروزي جز لبخند تمسخر و تير نامردي گوش ديگري نيست كه بشنود انچه را كه چشمانم مي گويد ، انچه را كه از اعماق دلم بيرون مي ايد و از شراره هاي اتش دلم بر قلمم نقش مي بندد.

دوست دارم تا از زخم دلي كه اين دنيا با ادمهايش بر روحم و لحظاتم زدند و از سردي نااميدي كه در نگاهم موج مي زند بنويسم تا شايد اشكانم تسلاي دل غمگينم باشد .

وبدانم كسي به نام خويشتن هست تا بشنود انچه را كه زمزمه مي كنم .

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387ساعت 21:1  توسط اسمان ابی | 

 

وقتي صداي ان سيلي در فضاي دلم پيچيد خانه ي دلم ويران شد .

ومن با هر قطره ي اشكم خاطره ي را مرور ميكنم  كه تو برايم ساختي .

خاطراتي كه در صفحه صفحه ي ذهنم موج مي زند .

بايد رها شوم از اين همه ........

بگذارخاطرات در همان گذشته خاك بخورند.

ولي باز لبانم از اشكي كه در چشمانم حلقه زده مي لرزد و چشمانم در حصار هياهوي اين اتاق با ديدگاني تار فرياد مي زند با بغضي كه مي شكند.

مي داني در گوشهايم چه مي شنوم ؟ صداي زمزمه ي دوست داشتني كه برايم مي گفتي و طنين دلي كه برايم مي نواختي .

مدتهاست كه رفتنت را مرور مي كنم تا شايد در باورم بنشيند

خود را با تنهايي خويش در اغوش مي گيرم تا از اسارت صدايت و تداعي دوست داشتني كه سخن مي گفتي از برايش رها شوم .

مدتهاست كه بدنبال پر پروازي مي گردم تا رهايي را حس كنم .

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم خرداد 1387ساعت 10:16  توسط اسمان ابی | 

روزهايم همانند سكوت و تاريكي شب است و هاله ي از غم برتمام لحظاتم كشيده شده

ولي شب زمان هجوم خاطره ها و فرار من ست

زماني كه اشك در چشمانم به رقص در مي ايد و بغض گلويم بايد بي صدا بشكند.

چه بگويم از غمي كه مرا در بر گرفته با تمام غم

چه بگويم از شبنم چشمانم كه ظلم روزهايم ، شبهايم را باراني مي كند

چه بگويم از فريادي كه در واژه هايم خفته و دل شكسته اي كه شبها مي گريد تا هم چنان در غربت خود بسوزد

سعي مي كنم درس فراموشي را ياد بگيرم و بر تك تك خاطره ها خط بكشم تا شايد در انتها به ارامش برسم .

من گمشده ام و به دنبال يك گمشده.!

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم خرداد 1387ساعت 18:27  توسط اسمان ابی | 

نمي خواهم تنها باشم و در سكوت خود اسير ثانيه هايي ساعتي باشم كه در فضاي اتاقم مي پيچد و گذر زمان را برايم ياداور مي شود.

نمي خواهم تسليم بي كسي باشم كه سالهاست گريه را در چشمانم مي نشاند .

ولي من در غل و زنجير بي وفايي اسيرم كه نديد عشقي را كه در قلبم بود كه امواج كوبنده اش بياني از عشق بود كه تو هرگز او را نشنيدي .

در شبهاي زندگيم ستاره ي بودنت سوسومي كرد و من با چشمانم به ارامي از دل برايت مي گفتم تا شايد غمي كه مرا حلق اويز كرده فرصتي دهد براي دوباره بودن در همين سياهي روزها.

و اينك نه بودن نه تنهايي نه عشق نه غم نه اسارت نه روز نه شب تفاوتي ندارد.

فقط مي خواهم بروم . بروم تا شايد اين غم رها كند مرا . بروم تا شايد بتوانم صدايم را به گوش برسانم .

تا شايد در جايي ديگر صدايي برايم باشد .

نه اينجا كه از فترت صدا سكوت حكم مي كند .اين سكوت صداي من است كه نمي دانم مي تواند بگويد انچه در دلش سنگيني مي كند يا نه؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 19:47  توسط اسمان ابی | 

از روزنه ي زندگي به دنياي خويش مي نگرم .

هيچ نيست جز سياهي .

اي كاش مي شد ان هنگام كه چشمانم را مي گشايم با سياهي چشمانم سپيدي روزهايم را ببينم .

با دستانم بر سياهي خط بكشم و لگد بر تمام تلخي هاي زندگيم زنم .

و باز اي كاش مي شد سياهي را كه بر دلهاي ادمها حاكم است پاك كرد .

رنگ ابي بران زد و با افتاب مهر رنگين كمان عشق را نقاشي كرد .

ولي افسوس كه درها با نفرت و بدي قفل شده و پنجره ها با شكستن دلها بسته .

نمي دانم مي توانم سياهي تازيانه ي بي مهري را از زندگيم پاك كنم  و سرخي سيلي نامردي را .

اتش زندگيم هر لحظه مرا با خود مي سوزاند و من مجبور به ساختن ، با انكه نمي خواهم .

شايد فرجامم خاكستري از غم باشد و پايان روزهايم سردي ويرانه ي بي كسي .

ودلي كه نمي دانم چه مي خواهد و واژه هايش ......................................................

.................................................................................................................

..............................................

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 20:6  توسط اسمان ابی | 

نمي دانم براي چه مي نويسم ، به چه بهانه ي مي نويسم

چرا با چشماني گريان و دلي پر از غم

دگر بايد براي چه بنويسم

نمي شود با اين واژه ها جاي خالي تو را پر كرد

نمي توانم با اين اشكها بر جاي پاهايت خط بكشم

اين واژه ها ، اين دل با تمام غصه هايش نمي تواند راهي براي برگشتن يا پلي براي عبور از اين همه غصه و غم بسازد.

اين واژه ها سايه ي مني ست در زندگي كه برايم نه عشق را به ارمغان اورد نه افتاب محبت را.

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 12:33  توسط اسمان ابی | 

خواست گذر زمان از من چيست ؟

نمي دانم چيست سهم من از اين روزگار

خسته ام از شبنم چشمانم

از رنج اين روزها

رنجور از اين زخم و از اين درد طاقت فرسا

خسته از پيدا كردن خويش و بي پناه از اين سرما

چشمانم سويي ندارد تا بي رنگي زندگيم را ببيند

در تاريكي ديدگانم هيچ فانوسي سو سو نمي كند

سخت است شنيدن نفسهايم و لمس آه بي مهري زمانه بر دلم

اتمام احساس وجودم بر فضاي ذهنم جرقه مي زند

و چشمانم با سردي اشكانش مرا غرق در يخي نگاهم مي كند

و اين همه نشاني از نبودن باور است

دگر امدن خاطره ها برايم معنايي ندارد

و بغضم چه با صدا چه بي صدا بشكند نمي تواند شكسته هاي دلم را تسكين دهد

عادت است درد اين دل .

دگر خون نمي گريد و سكوت، صداي درد اوست

دگر اتشفشاني از فرياد نيست .

اتشي ست از سكوت و كوهي ست از نبودن معنا براي بودن

بودن يا نبودن مساله اين نيست

بودن معنا يا نبودنش براي بودن مساله است

كه نه دلم ،نه احساسم ،نه ذهنم ،نه باور قلبي و روحي ام و نه من هيچ معنايي نداريم .

همه چيز رنگ باخته .

حتي انچه را كه مي خواستم با واژه هايم بيان كنم .

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387ساعت 19:17  توسط اسمان ابی |